جومانگ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 13 مرداد ماه سال 1385

اولین باری نبود که دلش میگرفت آخرین بار هم نبود فقط کم تر شده بود شاید چون کارهایی زیادی داشت که انجام دهد و امروز بار دیگر خود را رها کرده بود از تمام مسئولیت هایی که داشت و خود را به دلتنگی ها سپرده بود . انگار دوباره نقاب را برداشته بود و کاملا برای خود بود. اما این فقط همین امروز بود . میدانست از صبح فردا دوباره باید نقاب را روی صورتش تنظیم میکرد و به کارهایش میرسید . همین امروز هم کلی عقب افتاده بود.

تازه باید جبران هم میکرد. دیگر نمیتوانست خودش باشد. همه از او ناراضی بودند بدون نقاب ! همه نقابش را دوست داشتند و او به ناچار برای اینکه سر پا بماند نقاب را بر چهره می نهاد ! باید خود را آماده میکرد برای روزی دیگر برای انسان هایی دیگر همان گونه قبولش داشتند همان گونه که میخواستندش و اینها هیچ کدام چیزی هایی نبود که خود بخواهد . فقط مانده بود به امید زمانی که شاید روزی بتواند این نقابرا بردارد یا شاید هم نقاب در صورتش جذب شود . شاید روزی برسد که سنگینی نقاب دیگر باعث خم شدن پشتش نشود !!!