اولین باری نبود که دلش میگرفت آخرین بار هم نبود فقط کم تر شده بود شاید چون کارهایی زیادی داشت که انجام دهد و امروز بار دیگر خود را رها کرده بود از تمام مسئولیت هایی که داشت و خود را به دلتنگی ها سپرده بود . انگار دوباره نقاب را برداشته بود و کاملا برای خود بود. اما این فقط همین امروز بود . میدانست از صبح فردا دوباره باید نقاب را روی صورتش تنظیم میکرد و به کارهایش میرسید . همین امروز هم کلی عقب افتاده بود.
تازه باید جبران هم میکرد. دیگر نمیتوانست خودش باشد. همه از او ناراضی بودند بدون نقاب ! همه نقابش را دوست داشتند و او به ناچار برای اینکه سر پا بماند نقاب را بر چهره می نهاد ! باید خود را آماده میکرد برای روزی دیگر برای انسان هایی دیگر همان گونه قبولش داشتند همان گونه که میخواستندش و اینها هیچ کدام چیزی هایی نبود که خود بخواهد . فقط مانده بود به امید زمانی که شاید روزی بتواند این نقابرا بردارد یا شاید هم نقاب در صورتش جذب شود . شاید روزی برسد که سنگینی نقاب دیگر باعث خم شدن پشتش نشود !!!






