چه عاشقانه دوستش داشت ... چه بی بهانه دوستش داشت ... چه شاعرانه دوستش داشت ... اما ترس ..این ترس چه بود ؟؟ .. جلوی آیینه می ایستاد و لبخند میزد .. این لبخند واقعی بود ... چند روزی بود که نقاب را برداشته بود ... و چند ثانیه بعد اشکانش جاری میشد ... از لبخندی که میزد هم میترسید .. اما خوشحال بود ... دعا میکرد که کم نباشد ...حسی میگفت شاید خواب باشد ... چقدر قانع شده بود .. حتی به یک سلام ... به چهار کلمه ی آره و نه و آهان و ... خدایا چه را اثبات میکردی ... آنقدر سرکشی کرده بود که از همین هم شرمسار بود ... اما به همینها زنده بود .. وقتی میخواهی زنده بمانی پررو میشوی ... حس میکرد وقاحت را از سر گذرانده بود اما چاره ای بهتر از این نمیدید ! آه خدای من چه سخت بود ... میخواست زنده بماند به بودن با اون ... خوابی که دیده بود ... با اینکه مضمونه خاصی نداشت اما در کنار او بودن را تجربه کرده بود و آرامشش دلش را میلرزاند ... آرامشی که خالیش میکرد از تمام غصه ها ... شاید که روزی تجربه اش به واقعیت میپیوست ...





